مرتضى راوندى

414

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نقلست كه در تقوى تاحدى بود كه يك‌بار در منزلى فرود آمده بود و اسبى گرانمايه داشت ، به نماز مشغول شد ، اسب در زرع « 1 » شد . اسب را همان جاى بگذاشت و پياده برفت و گفت : وى كشت سلطانيان خورده است . نقلست كه روزى مىگذشت ، نابينايى را گفتند كه عبد الله مبارك مىآيد ، هرچه مىبايد بخواه . نابينا گفت : توقف كن يا عبد الله ، عبد الله بايستاد . گفت : دعا كن تا حق تعالى چشم مرا باز دهد . عبد الله سر در پيش افگند و دعا كرد ، در حال بينا شد . نقلست كه روزى در دههء ذى الحجه به صحرا شد و از آرزوى حج مىسوخت و گفت : اگر آنجاييم ، بارى بر فوت اين حسرتى بخورم و اعمال ايشان بجاى آرم كه هركه متابعت ايشان كند ، در آن اعمال كه موى بازنكند « 2 » و ناخن نچيند او را از ثواب حاجيان نصيب بود . در آن ميان پيرزنى بيامد ، پشت دو تا شده ، عصايى در دست گرفته ، گفت : يا عبد الله مگر آرزوى حج دارى . گفت : آرى پس گفت : اى عبد الله مرا از براى تو فرستاده‌اند . با من همراه شو تا ترا به عرفات برسانم . عبد اللّه گفت : با خود گفتم كه سه روز ديگر مانده است از مرو مرا چون به عرفات رساند ، پيرزن گفت كسى كه نماز بامداد سنت در سپيجاب گزارده باشد و فريضه بر لب جيحون و آفتاب برآمدن به مرو ، با او همراهى توان كرد . گفتم : بسم اللّه ، پاى در راه نهادم و به چند آب عظيم بگذشتم كه به كشتى دشوار توان گذشت . به هر آب كه مىرسيدم مرا گفتى : چشم برهم نه ! چون برهم نهادمى خود را از آن نيمه « 3 » آب ديدمى تا مرا به عرفات رسانيد . چون حج بگزارديم و از طواف و سعى و عمره « 4 » فارغ شديم و طواف وداع آورديم ، پيرزن گفت : بيا كه مرا پسرى است كه چندگاهست تا به رياضت در غارى نشسته است تا او را ببينم . چون آنجا رفتيم ، جوانى ديدم زردروى و ضعيف و نورانى . چون مادر را ديد در پاى مادر افتاد و روى در كف پاى او مىماليد ، و گفت دانم كه به خود نيامده‌اى اما خدايت فرستاده است كه مرا وقت رفتن نزديك است ، آمده‌اى كه مرا تجهيز كنى « 5 » . پيرزن گفت : يا عبد الله اينجا مقام كن تا او را دفن كنى . پس در حال آن جوان وفات كرد و او را دفن كرديم . بعد از آن گفت : آن پيرزن كه من هيچ كار ندارم ، باقى عمر بر سر خاك او خواهم بود . تو اى عبد اللّه برو ،

--> ( 1 ) . داخل زراعت ديگران شد ( 2 ) . تراشيدن موى سر ( 3 ) . از آنسوى ، از سوى ديگر ( 4 ) . اعمالى كه حاجيان در مكه انجام دهند ( 5 ) . دفن كردن